...
... بالاخره این چند روز کبود هم راهی می شود و باز من می مانم و تو
با کمی رودخانه و پل و سایه و درختان حرف
بالاخره دنیا دلش می سوزد
بالاخره بخت چشمک می زند و محال حال مرا می پرسد
بالاخره از همه طرف می آیی و من
همه طرف را آب می پاشم .
....
ناگهان اتفاق از دهان طوفان پرت شد و صخره ای پهلویم را عبور داد .
آرام آرام اعماق دریا را به گل نشستم .
بعدها گروهی کاوش را زیر آب نفس کشیدند و مرا به ماسه های ساحل تعارف کردند_
دیدند این کشتی که من باشم هزار تخته کم دارد .
با راه قدم ها را جمع کردند و رفتند .
هفته ها از هفت روز و ماه ها از سی روز گذشت ، تنهایی ام را حتی نسیم بی سلامی هم رد نشد .
.... اتفاق آبی حالا دور ، تخته هایم را پس بده می خواهم دوباره غرق شوم.
