...

... بالاخره این چند روز کبود هم راهی می شود و باز من می مانم و تو

 

با کمی رودخانه و پل و سایه و درختان حرف

 

بالاخره دنیا دلش می سوزد

 

بالاخره بخت چشمک می زند و محال حال مرا می پرسد

 

بالاخره از همه طرف می آیی و من

 

همه طرف را آب می پاشم .

  

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط صبا ترانه های شما ()

....

ناگهان اتفاق از دهان طوفان پرت شد و صخره ای پهلویم را عبور داد .

 

آرام آرام اعماق دریا را به گل نشستم .

 

بعدها گروهی کاوش را زیر آب نفس کشیدند و مرا به ماسه های ساحل تعارف کردند_

 

دیدند این کشتی که من باشم هزار تخته کم دارد .

 

با راه قدم ها را جمع کردند و رفتند .

 

هفته ها از هفت روز و ماه ها از سی روز گذشت ، تنهایی ام را حتی نسیم بی سلامی هم رد نشد .

 

.... اتفاق آبی حالا دور ، تخته هایم را پس بده می خواهم دوباره غرق شوم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط صبا ترانه های شما ()